
شنیده ها مشکوک می کنندم
غیبتی کوتاه داشتم ٬ اینهمه تغییر در این کوتاه ! چه می بینم ! چه می شنوم !
انتظارم گونه ای دیگر تخمین می زد اتفاق را و حال ...
به یقین می دانم خواب می بینم ٬ خوابی آشفته ٬ چه کسی تعبیر می کند خوابم را !
اگر از سفر بگویی به خواب فرو رفتگان ٬ برچسبی از دیوانگی با گوشه ترحمی از جنس نادانی نثارت می کنند ! دیگر فرقی نمی کند آسمانت بوی خون بدهد و سرخ رنگ باشد ! آسمان برای همه آبی است ٬ رنگ آسمان را در زیر چهره شاد نمای خود پنهان میکنم ٬ صدای هق هق و زاری را گم میکنم با قه قه و خنده ولی چشمهایم را توان دروغگویی نیست.
اصلا آسمان من هم آبی ست چه بگویم کلمات هم این روزها اشک می ریزند نای گفتن نیست ...
اینجا دیدن چشم نمی خواهد حضور می خواهد و دل !



